تبلیغات مایکل جکسون سلطان موسیقی پاپ
به نام خداوند بخشنده و مهربان
MICHAEL
AlwaysBeMyAngel
weloveyouforever
بازگشت به خانه شیرین ترین بازگشت است ...
معجزه
اگر روزی از پنجره بیرون را نگریستی
به یاد غنچه هایی باش که درباغچه روییده اند
اگر آسمان آبی را دیدی
به یاد قلب مهربان و وسیعی باش که در سینه ات با عشق پروانده ای
اگر پرنده ای مهاجر را دیدی
به یاد داشته باش که تو هم مسافری هستی که روزی هجرت خواهی کرد
اگر درخت را دیدی
به یاد عظمت ریشه های استوارش باش
محکم و قوی
ضربه ای به باد بزن
اگر توانستی جهتش را عوض کنی
نگاهی به خورشید کن
اگر توانستی آن فرشته ی نور را ببینی
به پشت سرت نگاه کن
اگر جرات بازگشت را داشتی
من نامش را معجره خواهم نهاد .
(سارا جکسون / قاب )
mjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmjmj
سلام ...
دلم پر کشید و قلبم فرمان داد تا دوباره بنویسم و عشقم رو تقسیم کنم . گریه باز هم مهمون ناخونده ی چشمام شده و واقعاً نمی دونم باید چی بنویسم ... این روزها سکوت تنها چیزی بود که می تونستم معناش کنم و اون فرشته و خداوندش تنها کسایی بودند که ساعتها و ساعتها به حرفهام گوش می دادند ... چون هیچ کس دیگه ای نبود ... گفته بودم که " من گذشته ی دردناکی داشتم که مداوم آزارم میداد " ولی من اولین تغییرم رو با دفن کردن قسمت بد گذشته ام آغاز کرده ام و نه تنها امروز دیگه بهش فکر نمی کنم ، بلکه اونها هم دیگه به سراغ من نمی یان ، اونها به تاریخ پیوستند ... حالا من فقط به خاطرات روزهای خنده ی من با یاران قدیمم می اندیشم که متاسفانه خیلی از اون عزیزان بر خلاف تصور من الان بزرگ شدند !!......و دوستان .... من فهمیدم که گریه برای بسیاری از انسانها بی فایده است . برخی از اونها از بس توی سیاهی ها غرق شدند که حتی دیگه درخشش چشمهاشون هم محو شده ... ولی... هنوز خیلی ها باقی موندن که وباید برای آوردنشون به این دنیای بزرگ تلاش کنیم ... اونها لیاقت این رو دارند که براشون اشک ریخته بشه ، چون مطمعناً کودکان گمشده ای هستند که در به در به دنبال کودکی شون می گردند !! و همچنین شاعر قدیم گفته:
با مدئی مگوئید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
خوب یه چیز هم فهمیدم که بعضی چیزها جزو طبیعت آدمه ... و طرز نوشتن من هم جزو طبیعتمه . من هیچوقت نمی تونم نوزادی رو مجبور به دویدن بکنم !! چون او هنوز حسی در پاهاش نداره که بخواد چهار دست و پا راه بره ، چه برسه به این که بخواد بدوه !! زمان تنها راه علاج این درده ! کودک بزرگ می شه ، راه می ره ، قدم می زنه و بلاخره می دوه ....و من هم باید برای ایجاد این تغییر با زمان پیش برم . یه چیز مهم که این چند وقت خیلی بهش فکر کردم همون بحث کودکیه ..... همون طوری که خود اون فرشته می گه ، انسان باید قلبش همیشه همانند یک کودک باشه...
با قلب یک کودک
با قلب یک کودک
به استقبال نگرانی های روزت برو
با قلب یک کودک
مشکلاتت را به بازی تبدیل کن
نیازی به ترس و نگرانی نیست
تنها زنده بودنت همه چیز را
حل خواهد کرد
با قلب یک کودک
هیچ چیز نمیتواند ناامیدت کند
با قلب یک کودک
دلیلی برای اخم کردن و
چهره درهم کشیدن نخواهی یافت
و عشق به آسانی و شیرینی
یک روز آفتابی خواهد آمد
هیچ فکر بزرگسالی نخواهد بود
که گمراهش کند
قلبمان را و عشقمان را
زندگی ساده است، خوب و آسان
بشرطی که کودکی سرخوش باشی
لبخند جهان را خواهی داشت
در راه شادمانه ات
با قلب یک کودک
شکست ناپذیرم
مایکل جکسون / با قلب یک کودک
و دیگه چه باید گفت ....؟!
تغییرات ادامه داره ... تا آخر عم ، هر روز و هر ثانیه ای که می گذره ، انسان با عقل خودش ( البته اگه داشته باشه !! ) چیزهای جدیدی رو کشف می کنه و خودش رو کامل تر و کامل تر می کنه ... و من هم گذشت زمان رو انتخاب میکنم .... همیشه انتخاب دومی می تونه وجود داشته باشه ..... من دارم میر م ...... حالا احساس سبکی بیشتری می کنم ... امشب شب پرواز روح من تا آن سوی آسمان خواهد بود .... به من کمک کنید تا اوج بگیرم......خیلی دوستتان دارم
در پناه خداوند بزرگ
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

به نام خداوند او
بابا این آخریه رو حتماً بخوانید تا بعداً دچار عذاب وجدان نشید !!!
اگر نظر دادید که من رو شرمنده می کنید و اگر هم ندادید مشکلی
نیست .......فقط جون من بخوانید ها !
سلام دوستان عزیز........ نمی دونم شاید حرف بدی باشه ولی نمی خوام یه مدتی بنویسم !! حداقل تو وبلاگ ...
می خوام یه مدت متعلق به دفتر خاطرات کوچیکم و خودکار استدلرم باشم .....
نمی دونم چرا .... ولی وقتی به وبلاگها ی دوستان عزیز ام جی فن میام ..یه جورایی خجالت می کشم ...از طرز نوشتنم !!
احساس می کنم مثل بچه ها می نویسم و از این که نمی تونم مثل خیلی ها از کلمات بزرگ و قلمبه سلمبه استفاده
کنم یا داستانها بزرگ نقل کنم.. (بلد نیستم !!! ) خجالت می کشم.................به خدا راست می گم ....
همش فکر می کنم شاید به خاطر طرز نوشتنمه که نتونستم توجه خیلی از فنها رو به نوشته هام جلب کنم ، نوشته هایی
که روزها براشون فکر کردم ، اشک ریختم ، و از حاصل ذهن کودکانه ی خودم برداشت کردم .........به خاطر همین
میخوام یه ذره تو نوشتنم تغییر ایجاد کنم .....فعلها و فاعلها و ضمیرها و نقل و قولها و ضرب المثلها و... همه چیز باید در من
تغییر کنه ، من نمی گم که از دست کسی ناراحتم ...فقط از دست خودم یه ذره غمگینم ....خودمم دیگه !!
ای کاش روزی بتونم تریپ نوشتم درباره مایکل رو عوض کنم ...اونقدر قدرت داشته باشم که توی سکوت هم چیزی بگم...
سکوت فقط واسه خود آدمه ...پس دیگران چی ؟ من وقتی هر روز وبلاگم رو به روز می کنم (با اشتیاق هر چه تمام تر)
پیش خودم فکر می کنم که خیلی لوس شدم که هر روز دارم می نویسم در صورتی که آقا یا خانم
X هر یک ماه یه باراون هم به زور این کار رو می کنه .............شاید فکر کنید صد در صد اشتباه می کنم ولی قبول دارم ............
شما هر چه فکر کنید درسته ............من اشتباهاتم زیاده ......من 14 سالمه و در دوران بلوغ هستم و مطمعنن
خواهم تونست اون تغییرات لازم رو به سارای توی آیینه بدم و اشتباهات هم جزئی از این راهه ...........................
به دوستان عزیزم حق می دم که از دستم ناراحت باشن ولی مطمعن باشید من برای این کارم ، دلیلهایی قانع کننده
دارم .........................
خوب من برمی گردم..........شاید نتونم تغییر کنم..........شاید زود برگردم ، شاید دیر..................شاید هیچ وقت ..........!
ولی هر زمان که دوباره نوشته ای از من در وبلاگ دیدید بدونید این سارا همون سارای عاشقه که خودش رو ملزم به تغییراتی
دونسته...........سارایی که با غمهای اون مرد گریه کرده و با لبخندهاش خندیده ................ وجودم رو تغییر نمی دم ! قول ...
کار من ،( همین وبلاگ نویسی )من رو یاد یه کارتونی می اندازه ....توی اون کارتون شخصیت اصلی که یه مورچه بود به بالای
سر دوستانش میره و با غرور هر چه تمام تر داد می زنه : هی...همگی به من گوش کنید ...." ولی ناگهان یه صدایی از توی
جمع بلند می شه و می گه : مگه تو کی هستی ؟؟؟" باور کنید بعضی وقتها همین احساس رو دارم .............
خوب به عنوان (شاید) آخرین یادگاری برای شما دوستان یه نامه ای واسه مایکل نوشتم که ای کاش
می تونستم به دست خودش برسونم ولی نمی شه ........ای کاش خود مایکل می تونست
این کلمات رو بخوانه ولی باز هم نمی شه............به خاطر همین من با پوسترش حرف زدم.
براش ساعت 1 شب گریه کردم و تک تک این کلمات رو با آهنگهای قوی ای مثل :
fall agian .little susie . we`ve had enogh . the lost children . sceard of the moon
و ... نوشتم و باتک تک جملات و کلمه ها و حرفها ...........زنده شدم و اشک ریختم.........
امیدوارم لذت ببرید .....
((
به عشق مایکل به دنیا آمدیم با نامش زنده ایم و به یادش بار سفر را خواهیم بست. ))
مایکل جکسون
تا ابد دوستت دارم فرشته ی بزرگ
سلام مایکل جسکون بزرگ ... امیدوارم شاد و سلامت باشی و هر جا که هستی خندان و امید وار .
من سارا هستم . 14 سالمه . الان 7 ساله که عاشقتم ولی 3 ساله که شناختمت . می دونم
کی هستی مهربون . ....(می دونم تو یه فرشته ای !!) ولی به کسی نمی گم . مطمعن باش ...
مایکل باید باهات حرف بزنم .من دنیای پشت آیینه رو دیدم ها ! من یه چیزهایی راجع به اونجا
می دونم .........(*) قبل از هر چیز بهت می گم که حاضرم همه چیزم رو واسه خوشحالی تو
بدم و خیلی خیلی خیلی ... دوستت دارم و همانند تو........رقصم اوج لذت من است ..!!!!
می دونی مرد ... دلم گرفته...بد جوری هم گرفته ... دلم می خواد مثل بچه ها بشینم یه گوشه و
شروع کنم به گریه کردن ...نمی دونم ولی خوب عاشقیم دیگه ..!! می خوام یه چند خطی واست
بنویسم ... اگه مزاحمت نیستم این امواج قلبی رو ازم بگیر که گذاشتمش توی وبلاگ فاصله هامون .....
تو همون کسی هستی که همه چیز رو یاد دادی و همچنان داری بدون هیچ درخواستی یاد می دی .
هی مرد ... تو بزرگتر از اون چیزی هستی که بخوام توصیفش کنم . تو پاک و ناب و دوست داشتنی
هستی ... تو فوق العاده ای. هنرت من رو لال می کنه ... من بارها و بارها با تو گریه کردم و خندیدم
ولی چرا .....چون دوستت داشتم . چون یک عاشقم مرد . آره ... من اومدم و قصد رفتنم هم ندارم .
هی مرد ... یادته ... یادته که خودت دستم رو گرفتی ؟ گفتی بیا حالا وقتش نیست . من نمی دونم
باید در مقابل این محبتهات و بزرگی ها و از همه مهم تر امید و عشقی که دادی چی بگم ؟ ولی آیا
مرد من لیاقت خواهم داشت یه روزی از نزدیک ببینمت ؟ نمی دونم ، هر وقت به نورلندت ، همون
سرزمین رویایی ات فکر می کنم تموم تنم می لرزه و اصلاً مخم رو از دست می دم ، انگار که قراره
بهشت رو مجسم کنم .... نمی دونم ....ولی احساس می کنم بدجوری عاشقت شدم مرد ...حتی
یه ربع بدون تو موندن ، مثل یک ساعت بدون نفس کشیدن ، زنده بودنه .... حالا به جایی رسیدم ..
(البته فکر کنم ) که دیگه هیچ وقت نتونم و نخوام که این عشق بزرگی که بهم دادی رو ازدست بدم .
بهش چسبیدم مرد ....مثل یه چسب دو قلو !! راستی این روزها گفتم که .... بد جوری تو حالت
غمگینم ...دیگه دست و دلم نمی گیره که توی ورد پدم بنویسم . خودکار و دفتر خاطراتم دوستان
خوبم شدن و همه چیز رو این روزها واسم حفظ می کنند . می دونی مایکل...دلم بدجوری خونه.
حالا بعد از سالها می فهمم که منظورت از گریه هایی که می کردی و می کنی چیه ! من دیدم این
مردم چطور زندگی می کنند مایکل...این دردناکه که اونها همه ی درها رو بسته می بینند ......
شاید خوب نباشه ...ولی من واسه ی اونها هم غصه می خورم ...قدر تموم اونها....راستی اونها
چقدرن .... 1میلیارد ....2 میلیارد .... نمی دونم ولی احساس می کنم دیگه دارم این گوشه ی
اتاق خفه می شم ..... دیگران می خندن و اظهار خوشحالی می کنند مرد ولی اونها دارن خرد
می شن و من از خرد شدن اونها غمگینم ........راستی چرا ما ها ؟ چرا ما انتخاب شدیم .....؟
چراخیلی از آدمها دیگه قلبشون با ( برای ما کافیه ) نمی لرزه ؟؟؟؟ آیا اونها مردن مایکل و فقط
یک جسم دارن که همه جا دنبال خودشون می کشنش ..؟؟ نمیدونم مایکل...ولی شاید ما توی
دنیای تریلر زندگی می کنیم و باید هر لحظه مواظب باشیم که مردها خفمون نکنند ...تو یاد دادی
مرد....آره خودت گفتی که امید وار باشم ..تو گفتی که لبخند بزنم ....تو گفتی که برقصم تا به اوج
لذتم برسم ...ازت ممنونم ......نمیدونم باید این لطفهات رو چه جوری جبران کنم ....؟
نمی دونم ....مطمعن نیستم ....ولی دیدن از نزدیک تو واسم یه رویای نود و نه درصد غیر قابل
دسترسه که با این وضع من به صد در صد هم خواهم رسید..............ولی من این شعار رو
واسه لحظه های ناامیدی خودم گفتم . بخوان : آینده مال منه . هیچ کس آینده رو ندیده و
نمی تونه اون رو از قبل پیش بینی کنه ! مگه نه مایک..............نمی دونم تا چه حد راسته ؟
هی مرد بزرگ ... هنوز داری حرفهام رو می خوانی ....به خدا دیگه اشکهام هام و هق هق ها دارم
خفم می کنه .....چرا من حق فریاد کشیدن ندارم ....من هم میخوام توی خیابون داد بزنم و
خودم رو تخلیه کنم...هااااااااااااااااااااااااااااااااااا .............نمی دونم کسی شنید یا نه ...نمی دونم !
ولی همه الان از نظر ظاهری خوابیدن و دارن رویا ! می بینن . چیها می بینند مایکل ؟ آیا رویاشون
اینه که دارن توی یه استخر تمیز شنا می کنند یا این که دارن توی پول غلت می زنند ...نمی دونم.
ولی من دیگه واسم فرقی نمیکنه که بخوابم یا بیدار باشم ...چون تموم زندگیم یه شکل شده .
هر جا رو که نگاه می کنم حضور داری و لمست می کنم ...حتی توی یه خونه ی ساکت و تنها .
تو رویاها م رو در بیداری نشونم دادی .........مرد چطور باید ازت تشکر کنم . عشقت سالهاست
که در من رخنه کرده ولی هنوز نمی دونم آیا لیاقت این عشق رو دارم یا نه ..........!!؟؟؟
سوز چشمام نمی زاره صفحه رو ببینم ..واستا اشکهام رو پاک کنم.................................
خوب ببخشید ، چی کار کنم این چشمام هستند که امون نمی دن !! ولی اونها که تقصیری ندارن
شاید گریه کردن اونها هر تقصیر منه.........آره مایکل....خیلی چیزها تقصیر منه که نمی خوام
ازشون حرف بزنم......مایکل گریه هام رو از خیلی ها پنهون کردم و بچگیم رو قایم کردم توی
جیب بقل شلوارم تا کسی نفهمه که من بچگی نداشتم ...ولی مجبور شدم بچگی نصفه
نیمه ام رو از جیبم دربیارم و اون رو به همه نشون بدم .... کلی خجالت کشیدم مایک......
آخه اون بچگی شکسته بود........چرا من مجبورم که سالهایی که با بابام و مامانم به پارک
میرفتم رو به خاک بسپرم ؟ چرا ......می دونم چون یک سری ها اون رو به گند کشیدن مایکل.
اونها تموم آبنباتها و بستنی یخیهای من رو دزدیدند و به من چیزهایی یاد دادند که مستحقش
نبودم.......مایکل ...دلم می خواست کنار در نورلندت بودم و روی خاک پاکش می نشستم و
با در بزرگوارش حرف می زدم و با اون صندوق پستی قشنگش گریه می کردم ....درختا هم
اونجا بودن ...........ای کاش خودت رو در کنارم داشتم...تا سرم رو روی دستهای مهربونت می زاشتم
و همه چیزهایی که توی قلبمه رو واست می گفتم مهربون .....بهت می گفتم که مردم چی
می گن.....بهت می گم که اونها خودشون تصمیم می گیرن...راجع به همه چیز ....اونها هیچ
چیز نمی دونند مایکل......................ای کاش پیش خدا بودم....................................
دلم بدجوری گرفته......دیگه آیینه هم من رو نشون نمی ده...........باید برم حیاط و با آسمون
قشنگش حرف بزنم...........فکر کنی ستاره ها باشن ؟ من سلام تمام بچه ها ...علی و احسان
و عباس و میلاد و شهاب و امیر و مریم و الناز و الهه و حمید و حسن و سودابه و عاطفه و آیدا و علیرضا و
سهیل و متین و معصومه و فاطمه و گویا و .... رو به ستاره ها و به درختا و به آسمون می رسونم ...
مایک... فنهات خیلی بهم لطف دارن ... اگه تا حالا دوستان خوب و صمیمی مثل علی و احسان
و میلاد و عباس و امیر رو نداشتم نمی دونم آیا تا به حال زنده بودم یا نه ....اونها خیلی بهم لطف داشتن
مایک ....وقتی با اونها آشنا شدم ، احساس کردم بعد از سالها تونستم کسهایی رو که کاملاً
درکم می کنند پیدا کنم......من با شناختن اونها خانواده واقعی ام را پیدا کرم مایکل مهربونم..
همیشه این کار رو می کنم...................مایک اگه این دفعه فرشته ای رو دیدی ازش بخواه که
بیاد و من رو با خودش ببره ...........................تو رو خدا این کار رو بکن ..چون دیگه دارم عذاب
می کشم ...دردهای روحی و جسمی و اجتماعی و ... دارم طاقتم رو تموم می کنه .اینو بدون
که فقط خداوند و تو هستید که به من امید زندگی می دید و کمی هم دوستان خوب و عزیزم.
مایکل خیلی از اونها خجالت می کشم.......اونها آخر احساساتن ولی به خودشون لقب ام
جی نمی دن ولی من چی ؟؟؟ من همیشه بی ادب و پر رو بودم و خواهم بود .............
من به چه جراتی به خودم می گم :سارا ام جی . در صورتی که علی با اون عشق بزرگ و
بی حد و وصفش هیچ وقت این کار رو نکرده........گفتم که من همیشه زیادتر پیش میرم !
مایک شاید مسخره باشه ولی می دونی ...گاهی وقتها چیزایی رو واسه خودم می گم که حتی برام
معنی ندارن ولی وقتی با آرامش هر چه تمام تر با حس پروفسوری ! با احسان یا علی یا ...
صحبت می کنم اونها برام شرح می دن و من فقط بهشون گوش می دم و تازه ب پرورویی
می گم که آره ...یه چیزایی می دونستم ....در صورتی که من هیچ چیز نمی دونم مایکل ....
احساس می کنم که بچگیم رو کاملاً از دست دادم و هر روز دارم ناخواسته بزرگتر و بزرگتر میشم .
البته من هنوز پول و مقام و اعداد رو اصلاً دوست ندارم ولی نمی دونم این چه احساسیه که
باعث می شه این جوری فکر کنم.................من بدم مایکل نه ؟؟؟ می دونم :
i`m bad !مایکل دنیا برام به شکل یه علامت سواله (( ؟)) یه علمه سوال می بینم که بهم زل زدن و انتظار
دارن که بهشون جواب بدم ولی من مثل یه ترسو فرار می کنم ............دوستم میلاد درباره من
به خودم گفت : خوشا به حال من (میلاد) که تو رو دارم ولی بد به حال تو که خودت رو نداری !!
مایکل من زیاد از این حرفش چیزی نفهمیدم .....همون قدر فهمیدم که کلمات خودم کشش می داد ....
هی مرد...فکر کنم یه ذره سبک شدم....اشکهام دیگه داره خشک می شه و دارم میرم توی حالت
speechless
..........فکر کنم احسان جان ، دوست عزیزم بدونه من چه حالی میشم ...ولی مایکلیک تصمیم بزرگ گرفتم که خیلی بهش فکر کردم .............می دونی که تصممیم چیه ...خیلی
ازش برات گفتم ....دوستام هم می دونن ...مایک بهم بگو که اشتباه نمی کنم ......بهم بگو که
دارم دورانی رو از دست نمی دم..........بهم باز هم بگو تا یاد بگیرم چون من تشنه ی دانستنم .
مثل یه تیکه ابر..............نه خیلی رویایی شد..........یه تیکه اسفنج ...آره بهتره ......مایک
از خیلی رویایی گفتم حرفهام رو من رو ببخش چون خودت رویاییم کردی ......خودت گفتی که
رویاهام رو به پرواز دربیارم و بارقصم به اوج لذت برسم.............تو این چیزها رو یادم داد ....
مرد ......بهم یاد بده چون یه مسافرم ..میام و میرم ولی حیف که مثل تو توی سعادت نبودم ...
من روی پله های اول خونه ی عشقت خوابیدم و هر روز به امید دیدنت سرم رو بلند می کنم و
هر از چند گاهی یه نورهایی میبینم ..........خودتی دیگه نه ؟؟؟ مطمعنم چون غیر از تو فرشته
ی دیگری نمی درخشه...........مایکل بهم کمک کن تا پله ها رو یکی یکی بالا برم ....یه چیزی
رو هنوز نمی دونم مرد................من لیاقت خوابیدن روی همین پله ها رو حتی هم دارم ؟
خلاصه امشب تموم حرفهای گفته و نگفته (البته یک دهمشون رو ) بهت گفتم مرد ...امیدوارم
روزی لیاقت دیدنت رو داشته باشم تا همه ی حرفهام رو رو در روت بگم تا بدونی سارا چی کشیده ؟
من نمیمیرم .........به خودم قول دادم واز سحر قول گرفتم که تا روزی که تو رو و نورلندت رو
نبینم ...از اینجا نرم...........اگه رفتم هم بی خی خی ..........خلاصه یه جوری میام سراغت .
هی مرد ...........دیگه وقتت رو نمی گیرم.........من دارم میرم کمی با ستاره ها حرف بزنم.
من هنوز یک دهم از حرفهام رو هم نزدم ، پس حتماً یه سری به وبلاگ قلبم به آدرس :
WWW
.سارا پورحسن . وجود . قلب . COM بزن و نظر هم بده که بدجوری منتظرتم مرد....به رویاهام هم بیا...!!!!
خاک پای عاشقان تو ، مخلص و نوکر و چاکر وجود ناب و خالصت ....
" سارا پورحسن "
Sunday, July 03, 2005 , 01 : 01 AM
----------------------------------------------------------------------------
از همین جا دست تک تک شما رو می بوسم و اگه از من در هر حالتی دلخور شدید یا
دلتون رو شکستم ! عذر می خوام و بدونید که کوچکتری کردم . خواهر کوچیکتون سارا رو
فراموش نکینید و بدونید سارا هر جا که باشه .....چه رو زمین و چه بالای ابرهای کومولوس
همیشه به یادتونه.......
راستی واقعاْ شما متوجه فرق نوشته ی قبلیم با بقیه نوشته هام
نشدید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در پناه خداوند او . عشقتون روز افزون ...تا بعد ..........(انشاالله ...)

به نام خدا
خیل زود رفت
مانند شهابی كه هنگام غروب در امتداد آسمان میدرخشد
خیلی زود رفت
مانند رنگین كمانی كه در چشم بر هم زدنی محو میشود
خیلی زود رفت
درخشان و پر شور
و با نوری باشكوه
باز هم یك روز و یك شب دیگر گذشت
مانند رنگ باختن نور خورشید
در یك بعد از ظهر ابری
خیلی زود رفت
مانند قلعهای كه بر ساحلی بنا شده
خیلی زود رفت
مانند گلی زیبا
كه دستانت به آن نمیرسد
خیلی زود رفت
به دنیا آمد تا سرگرم كند، روح ببخشد و لذت ببرد
باز هم یك روز و یك شب دیگر گذشت
مانند یك غروب كه با طلوع ماه جان میدهد
خیلی زود رفت
خیلی زود رفت
( MICHAEL JACKSON /
GONE TOO SOON / DANGEROUS)
ای خدا جون.....چی باید بگم......؟ ؟
ای کاش کلمات قدرت توصیف این احساس رو داشتن .
ای کاش قلب می تونست به جای دهان حرف بزنه ...
ای کاش چشمها می تونستند سکوتشون رو بشکنند و
کاری جز اشک ریختن بکنند ......
ای کاش به جای دوتا پا ، دوتا بال داشتم که از اینجا می رفتم .
تا خود نورلند پرواز می کردم ..........ای کاش یه گنجشک بودم ...
نه ... من چیزی با ارزش تر دوتا بال دارم ...من ذهنم و رویاهام رو دارم.
من با رویاهام به هر کجا که بخوام پرواز می کنم ... تا نورلند می رم ...درهای
بزرگش رو در آغوش می گیرم و حتی خود اون مرد رو هم در رویاهام می بینم.
.............خدا خیلی انسانها رو دوست داشت که همچین بالهای کمیابی بهشون داده... مگه نه ؟
راستی یه سوال برام هست ... حالا اصلاً من انسان هستم ؟؟
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
باز هم از خاطراتم براتون می گم ...
یکی ازم خواست که با ارزش ترین چیزم رو بهش یادگاری بدم ! من سکوت کردم و به عکسی از او خیره شدم و دوباره همون بغض
همیشگی توی گلوم جمع شد ... اون شخص گفت : چی شده ؟ چیز بدی گفتم ؟ خل شدی ؟ من با لرزش صدام گفتم : هر چقدر
که می خوای از این عشق و سکوت و اشکها واسه خودت بردار ! اینها با ارزش ترین چیزهای من توی زندگیمه ! اون شخص یه چند
دقیقه ای سکوت کرد ... مثل این که اون شخص برای چند لحظه ای وارد دنیای من شده بود ...او چند لحظه زندگی کرد .. ولی زود زد
بیرون .... من هم چیزی بهش نگفتم ... و گذاشتم توی همون سیاه چالش بپوسه..... استخوان ها بگنده و تا آخر عمرش در جهل باشه.
به خدا قسم که نمی خوام از خودم تعریف کنم ... چون همه ی ماها این کارها رو بارها و بارها برای اطرافیانمون کرده ایم ... من اصلاً
کیم که بخوام به خاطر کارهای کوچک و ناچیزی که کردم ، فخر بفروشم ....ولی من به خیلی ها ، لحظه ای زندگی دادم ...ولی بیشتر اونها
لیاقت اون چند لحظه رو هم نداشتن ! من سکوت و عشق و تنهاییهام رو با خیلی ها تقسیم کردم و خدا بهم لطف می کنه و نمی زاره
که هیچوقت تموم بشه .......................
من فقط از تو میخواهم
)))))كه مرا درك كنی
من همان معبدم
تو نمیتوانی مرا آزار دهی
من آرامش را یافتم
در درون خودم
همراه آن "
مایکل" برو، همراه آن " فنهاش" بروهمرنگ شو ، همرنگ شو ))))
( MICHAEL JACKSON / JAM )
)))))))))))))))))))))))((((((((((((((((((((((
به نظر شما این مقاله بالا چه فرقی با بقیه مقاله ها م داشت ؟؟؟
اگه متوجه فرقش شدید واقعاً من رو مقصر ندونید ....من مجبور شدم ...
ممنون از همه ی شما . همتون رو از ته قلب دوست دارم ، ام جی فنهای عاشق.
در پناه خداوند او . وجودتان نورانی و عشق آن مرد در قلبتان روز افزون باد .....

به نام خداوند او
*
LITTLE SUSIE*سلام دوستان عزیز . روز پنجشنبه بود که تنهی تنها گوشه ی اتاق نشسته بودم و به پوسترهای مایک خیره شده بودم و داشتم به آلبوم "
History " گوش می دادم .... تا نوبت به آهنگ سوزی کوچک رسید . تا ضربات اول این آهنگ شروع شد یک نسیم عجیب اومد و پرده های اتاق رو بدجوری تکان داد و اونها رو کنار زد ... همون لحظه بدون هیچ فکر کردنی بلند شدم و اومدم پشت کامپیوتر و شروع کردم به نوشتن... باور کنید برای خودم هم خیلی عجیب بود ... حالا که بهش دقیق فکر می کنم پیش خودم می گم که شاید اون نسیم گرم روح همون سوزی کوچولیی بود که مایکل بزرگ براش خوانده بود ... سوزی برای بیان حرفهاش من رو واسطه قرار داد ... در تمام طول مدتی که داشتم می نوشتم ، صدای این ترانه ی عظیم در اتاق با صدای بلند پیچیده بود و بغض بزرگی توی گلوم بود که اصلاً نمی تونستم بشکنمش ... اما بعد از تموم شدن مقاله ، دیگه خبری از اون نسیم نبود... انگار سوزی دوباره رفته بود... باور کنید من حسش کردم... دستهای سرد و کوچکش رو .... خون توی موهاش... من دوباره و دوباره به این شعر بزرگ گوش دادم امانه..... سوزی کوچک رفته بود.... خلاصه بعد از چند دقیقه ای بغضم رو شکستم و دوباره تنها و غمگین ساعتها گوشه ی اتاقم گریه کردم و برای معصومیت اون مرد و سوزی کوچولو اشک ریختم ........حالا شما دوستان عزیز من و سوزی رو خیلی خیلی خوشحال می کنید ، اگه در زمان خواندن این مقاله ی ناچیز به این آهنگ زیبا یعنی همون " Little Susie"گوش بدید و بدونید که من روز پنج شنبه با هر لحظه از این شعر یک تولد نو داشتم و .............i`m speechlessa
dadadadadadتقدیم به همه سوزی کوچولهای دنیا و تمام کسانی که براشون اشک ریختن و همچنان می ریزند....
سوزی كوچولوLITTLE SUSIE
كسی سوزی كوچولو را كشت
همان دختر خوش صدا را
همان كسی كه هر روز ظهر آواز میخواند
او آن جا داشت جیغ می كشید
در حالی كه صدایش در لحظات آخر به لرزه افتاده بود
اما هیچكس به موقع به سراغش نیامد
سقوطی از پله ها
لباسش پاره شد
اوه، خون در موهایش
*یك راز بسیار تلخ در هوا جاری است
او آنجا چه ناز دراز كشیده
با لباس نیمه عریان
او را با احتیاط بلند كنید
اوه، خون در موهایش
همه برای تماشا آمده بودند
آن دختر اكنون مرده است
*با برقی كم سو در چشمانش
و ناگهان صدایی از جمعیت برخواست كه
این دختر زندگی بیهوده ای داشت
صورتش رنج زیادی را نشان میداد، چه تقلایی میكرد
…..اما فقط آن مرد همسایه
سوزی كوچولو را می شناخت و چه اشكی میریخت
*هنگامی كه او بالای سر سوزی رسید
سوزی چشمانش بسته شد
…..این همه كار فقط به خاطر خشنودی خدا بود
*بخاطر خواندن این ملودی
بخاطر این كه كسی ناامیدی او را احساس كند
تا به خود لعنت بفرستد كه میداند امید مرده است و تو محكوم به مرگی
آنگاه تا لحظه آخر جیغ بكشد
و هیچكس آن جا نباشد
او می دانست برای هیچكس اهمیتی ندارد
پدر، خانه را ترك كرده بود، مادر بدبخت، مرده بود
*در حالی كه سوزی را تنها میگذاشت
روح پدر بزرگ هم پرواز كرده بود
…..*هیچكس برای مراقبتش نبود
*حتی برای دوست داشتنش هم كسی نبود
یك نفر چقدر میتواند تحمل داشته باشد
.خواسته هایش را در دعاهایش خلاصه كند
…..غفلت میتواند كشنده باشد
*مانند چاقویی در روح شما
آه، میتواند
سوزی كوچولو برای زنده ماندن سخت مبارزه كرد
….*او آن جا چه ناز دراز كشیده
با لباس نیمه عریان
او را با احتیاط بلند كنید
چه جوان و چه زیبا رو بود
.*(
MICHAEL JACKSON / LITTLE SUSIE / HISTORY)
a
dadadadadadبا هر نت این آهنگ ... صدای قلبتان را بشنوید ..... وجودتان چه می گوید ؟ به خود بیاندیشد...........به خاطر خدا این کار را بکنید....به تلفظ کلمه ی " سوزی کوچولو " توسط آن مرد توجه کنید ... او دارد با ما حرف می زند....آیا می شنویم ...؟؟؟؟؟.................
واقعاً همه ی این حرفهای تکان دهنده که این مرد بزرگ بیان داشته فقط برای شخص خاصی به نام " سوزی کوچولو " نبوده . آن مرد بسیار این گونه صحنه ها را دیده و صدایش ، صدای تمام سوزی کوچولو ها ی جهان است که به خاطر غفلت یک سری از انسانها همانطور که بسیار بی سرو صدا می آیند ، بی سرو صداتر هم از این جهان می روند ....ولی برای چه ؟
آیا نمی توانیم به محیطمان توجه بیشتری داشته باشیم . کودکانی بی پدر و مادر که شبها در خیابان می خوابند و یک شمع کوچک برایشان به اندازه خورشیدی بزرگ نور دارد ... اما من شاهد بودم که همان مکان کوچک کنار خیابان و همان شمع هم از آنها گرفته شده .... خشم های این دنیا برایشان گویاست.... قصه ی هر شبشان ، سوز سردی است که
بین درختان بید می پیچد و به گوششان می رسد ... آنها خانه می خواهند ... آنها غذا می خواهند ....آنها عشق می خواهند ....دردناک است ... کودکان گرسنه که مورد خشم خانواده ها قرار می گیرند و شاهد درگیری های خانواده خود هستند ... و آخر
تنها کسانی که در حقشان ظلم صورت می گیرد ، همین کودکان هستند. ... کودکان تنها . همان فرشته های زیبا...... در شبهای زیبا .... در شبهایی عید و شادی ما .... آنها جایی برای خوابیدن ندارند .... آیا وقت آن نرسیده که تلنگری به خود بزنیم . بیدار شویم و محیط وحیشیمان را ببینیم ....ما که ادعا داریم همیشه به ستارگان می نگریم سخت در اشتباهیم.... این کودکان تنها و بی خانمان هستند که هر شب آسمان سقفشان و ستارگا ن و ماه چراغ خوابشان و زمین سخت ، تشکشا ن می شود... بیایید خوب گوش فرا دهیم .... صدای گریه ی آن مرد را خواهید شنید .... او اشک می ریزد و از جهل ما انسانهای فانی درد می کشد. بیایید اشکهایش را ببینیم و به آنها اهمیت دهیم .... آن مرد برای سوزی کوچولو و امثال او اشک ریخته ...پس بیایید از او بیاموزیم .... کودکان گمشده .... به راستی که آن مرد حقیقت را زیبا بیان داشته .... او برای کودکان گمشده و برای سوزی ها کوچک زیادی اشک ریخته و همچنان می ریزد ، زیرا تنها آن فرشته است که غربتشان را درک می کند ... او برایشان دعا می خواند و به آنهایی که می شناسد و نمی شناسد کمک می کند.............. بیایید بیاموزیم و درک کنیم که باید از تغییرات کوچک شروع کنیم .
همسایه ی خود را بشناسیم ... شاید او یک سوزی کوچک باشد ....... یاری دادن او همانند یاری دادن به یک لشکر خسته است . بیایید سرودهایی همچون "
Heal The World " " JAM " " Little Susie " We Are The World " و امثال این ترانه های زیبا را از بر بشویم و به معانی تک تک کلماتشان توجه کنیم و بیاموزیم که باید زندگی کرد و زندگی کردن را یاد گرفت ... ما انسان هستیم ... بیایید برای سوزی های کوچولو و کودکان گمشده خانه ای بنا کنیم ، همه آجر هایش از جنس عشق و صفا و صلح ......بیاییدکاری کنیم که هیچ کودکی از غم نبودن پدر و مادرش از زندگی نا امید نشود ........ باید تغییر ابتدایی را ایجا د کنیم ...بیایید به
" Dancing The Dreams " با چشم دل نگاه کنیم و تک تک کلماتش رو با عشق بخوانیم و معنا کنیم و بفهمیم که او چی می گه.. به راستی چند تا سوزی دیگه باید از دنیا و از پیش ما برن تا انسانها بفهمند که اون مرد بزرگ ، او فرشته ی اعظم چی می گه ؟؟؟.... بیایید قبل از این که سوزی کوچک دیگری از این دنیا برود ، برایش کاری کنیم ........... من تمام سعی ام را می کنم ......... خداوندا...... آن فرشته ی بزرگ و ما بندگان کوچک و نا چیزت را یاری کن .... به یاریمان بشتاب تا بتوانیم دست در دست همسوزی کوچکی را به زندگی بازگردانیم ......به آن مرد یاری بده که سالهای بسیار باشد و به زندگی سوزی ها کوچک نور امید و عشق و صلح ببخشد و به یادمان بیاورد که در کجا (زمین ) زندگی می کنیم و انسانیم و چه وظیفه هایی داریم ..... خداوندا ....مارا تنها نگذار....
معنی خدا ،وجود مایکل ، رسم عشق ، امید دوباره ، صلح پایدار........یاد بگیریم و به دیگران یاد بدیم ......
a
dadadadadadHEAL THE WORLD
MAKE IT BETTER PLACE
a
dadadadadad
همه ی شما ام جی فنهای عاشق رو از ته قلب
دوست دارم و همیشه زیباترین آرزوها رو برای شما می کنم ...
دوستان قبول کردم حرفهای من جاش تو فروم نیست
من فقط حرفهام رو توی دفتر عشقم می نویسم تا شما دوستان
و سوزی های کوچولو مهمونش باشید....... 
در پناه خداوند او . وجودتان نورانی و عشق آن مرد در قلبتان روز افزون باد .....

به نام خداوند او
پیام
مایکل جکسون بزرگ برای فنها ......84/4/6" بدون خداوند ، فرزندانم ، خانواده و شما طرفدارانم ، من نمی توانستم از پس آن - مشکلات - بربیایم .
عشق ، حمایت ، و وفاداری شما این را تماماً برای من میسر ساخت . من هر گاه به واقعاً به شما نیاز داشتم ، حضور داشتید . هر گز فراموشتان نمی کنم . عشق تقدیمی همیشگی از سوی شما من را در آغوش میگرفت ، اشکهایم را پاک می نموند و سراسر همراهیم میکرد . من قدر این فداکاری و حمایت شما را همیشه خواهم دانست . شما منبع الهام من هستید ."
با عشق
" مایکل جکسون "
MJ
ای خاک و آسمان و فرشتگان کجایید که جوابی زیبا و مناسب برای
این پیام عشق بدهید ؟ کجایید که کسی که سالهاست برایتان
اشک ریخته ، اکنون سکوت را شکسته است . او امید بازگشتی نو
را داد . تک تک این کلمات بودی عشق و خدا می دهند . آن مرد از
بهشت آمده است. ای درختان زبان باز کنید وبگویید که استواری را
از که آموخته اید . ای خاک زبان باز کن و بگو سخاوتمندی را چه
کسی به تو آموخت . ای گل ها زیباییتان را از کجا آورده
اید ................ بهشت سالهاست که به انتظار اوست .... ماکه در
برابر عظمتش هیچ هستیم . ما که هستیم که آن مرد چنین با
بزرگواری و مهربانی اش چنین جمله هایی را برای ما بیان می
کند . مگر ما چه کرده ایم ..... بزرگواری و بخشندگی این مرد
بسیار فراتر از این حرفهای ساده و کلمات هستند .... ای کاش توان
آن را داشتم که این جملات کوتاه ، زیبا و پر از احساس عشق رو
توصیف کنم . ای کاش می تونستم حرف بزنم............ای کاش
توانایی بیان احساساتم رو داشتم .... ای کاش.........
a
dadadadadada
تقدیم به مردی از دیار بهشت و خدا......تقدیم به " مایکل جکسون بزرگ"
عاشق من و معشوقه تو
ای هر دو دیده ام روشن ز روی ماه تو
باشد تمام پیکرم ، وقف نگاه مست تو
دارم ز دیدار ، رخت هر لحظه امید وصال
ای ماه زیبای شبم ، مستم ز عشق روی تو
گر مستی و دلدادگی ، باشد گناهم ای صنم
می کوشم امشب تا شوم، مست نگاه روی تو
من لاف بی خود میزنم ، از عشق همچون گلرخی
عشق من آلوده و رخسار گلِ سیمای تو
عشق بتان ، زیبا رخان ، باشد کجا لایق مرا
من خاک پای عاشقان هم نیستم در کوی تو
عاشق من و معشوقه تو ، خندد هر کس بشنود
زیرا که از رویم عیان ، شرم از جمال روی تو
ای
یار مه سیمای من ، جامی بده امشب به مناین بنده را لایق بکن ، جان وجودم ، جام تو....
I AM SPEECHLESS......
بیایید با هم دعا کنیم.....
ای خدا ... حفظش کن و بزار سالهای طولانی دیگه متعلق به ما
باشه و به این دنیا ی پر از ظلم و وحشت و ترس و نا امیدی و
شبهای سرد زندگیمون نور امید و عشق و صلح و صفا ببخشه ...
خداوند عشقش رو در دلهامون روز افزون کن و به ما کمک کن تا
روزی لیاقت لمس کردن درهای نورلندش رو داشته باشیم...
آمین یا رب العالمین....

I LOVE YOU ALL . THANK YOU . GOD BLESS YOU ....

به نام خدا
" سلام . دوستان عزیز اونچه در زیر می خوانید ، یکی از زیبا ترین رویاهایی که در چند شب پیش دیدم .اونقدر برام عجیب و غیر قابل باور بود که حتی قدرت بیانش رو هم نداشتم .... ولی امروز این جرات رو به خودم دادم و اون رو براتون تعریف کردم . البته این به حالت عادی نیست . سعی کردم یه روش جدید به کار ببرم تا مثل بقیه نوشته هام نباشه . امید وارم از خواندنش لذت ببرید ...... "
فکر کن یه شب بیدار بشی . دیگه توی جسمت نباشی ... پرواز کنی تا اون بالا . بری و بشی دور از خونه ها .رها بشی توی فضا. شاید فرشته ها بیان سراغت توی ابرها . بگن چی می خوای ، بگو آخرین خواسته ات رو از ما . فکر می کنی چی می خوای ؟ گفتنش خیلی سخته ، مگه نه آقاها و خانمها ؟؟!!! اما من دارم یک نظر جدا ........ من از فرشته ها می خوام . می خوام من رو ببرن اونجا ، همون شهر قصه ها ، همون شهر بچه های پر سرو صدا . همون جا که وقتی می خندی ، در رو به روی غصه ها می بندی . همون جا که مردی هست ، خیلی آقا . بزرگ نشده و میخنده . خوب گوش بده الان داره می خنده . اون مرد خیلی بزرگه . لباسهاش ساده ولی خوش آب و رنگه ! یک دل داره ، قد هوا . بهش فکر کنی می ری توی آسمونها .رها می شی از این دنیا و این آدمها ! می ری به عرش کبریا . کمی نزدیک می شی به خدا . حالا تو دیگه می دونی قدر دعا .فرشته ها دستامو گرفتن . من رو به بالا بردن . سبک بودن ، مثل پر . خالی بودم ، مثل ابر . ما گذشتیم از شهرها . همون جا که موج می زنه غمها . مردم بیخانمان دیدیم . بچه های در حال مرگ دیدیم . رئسای جمهور دیدیم . کاخهای زیبا دیدیم . ولی من هیچ چیز نفهمیدم ، چون اونجا نبودم . رفتیم و رفتیم با فرشته ها . خلاصه رسیدیم به همون جا . . نورلند زیبای ما .....هوا چقدر لطیف بود . خورشید چه گرم و کریم بود . نسیم سرد بهاری ، توی اون صبح رویایی . درها باز نشدن ، اما ما ازشون گذشتیم .رفتیم و رفتیم . به دری رویایی رسیدیم . اما این بار فرشته ها ، جرات نداشتن ، برن تو بدون اجازه .فرشته بزرگ اومد . در زد و در زد . فرشته ای کوچولو اومد و در رو باز کرد . خونه چقدر نور داشت . چقدر عجیب بود و راز داشت .یهو اون نور زیاد شد . چشم من ز شدت نور بسته شد . اما هنوز می دیدم . وای چقدر عجیب بود . اون مرد چقدر زیبا بود .دستهای نرمش اومد . کشیده شد رو سرم . با چشمهای زیبا نگاه کرد به دستام .گفت :چقدر سرده اینها ، ایا تو هم رفتی از پیش ما؟سکوت کردم . چشماش یهو تر شد . گریان و غم آلود شد .... انگار دلش کمی شکسته بود . حرفی نزدبرام ولی فهمیدم . اون از مرگم غمگین شد . دستم رو گرفت تو دستاش. چقدر گرم و لطیف بود . انگار خدا اونجا بود . فضا چقدر عجیب بود . یهو اون مرد صدا کرد ....خداش رو هی صدا کرد . برای من دعا کرد !!! گفت : حالا زود براش ، بزار بیاد دوباره پیش ما . یهو یه صدایی اومد . یه صدا از بالا اومد .گفت: باشه . اون مرد دوباره خندید . دستام رو گرفت و من رو در آغوش کشید . همون لحظه که بهم خیره شد . قلبم دوباره به تپش افتاد .....انگار توی یه لحظه دوباره اومدم توی وجودم .... آره همش یه رویا بود ..........
..................
یه خاطره عجیب و در عین حال جالب !
چند روز پیش که برای تمیز کردن شیشه ها رو چهار پایه رفته بودم ، از اون بالا به پایین نگاه کردم و یهو وسط کار نشستم !مادرم بهم گفت : چی شده ، خسته شدی ،دوباره می خوای بری تو سوراخت !! ( منظورش پشت کامپیوتره!!)من گفتم : نه ....مامان چقدر بده آدم قدش بلند باشه ...!! مامانم گفت : حالت خوبه؟کجاش بده ؟ تو که همیشه دوست داشتی قدت بلند باشه . ......؟؟؟ من گفتم : دیگه دوست ندارم قدم بلند تر از همه باشه .... "مامانم دلیل خواست .من یه 2 ثانیه ای فکر کردم !!! بعدش دوباره بلند شدم و به پایین نگاه کردم و گفتم :" آخه هر بار که بخواد به زمین نگاه کنه ، سرش گیج می ره .....!!!! " مامانم کلی به این حرفم خندید . ولی این حرف برای من که اون رو گفته بودم ، خیلی عجیب بود ...و اصلاً هم نخندیدم ، چون برام یه واقعیت بود............شاید واقعاً هم همینطور باشه .........من باید با یه شخص قد بلند حرف بزنم ....می خوام واسم بگه که وقتی به زمین و آسمون نگاه می کنه چه حسی داره..... آیا او احساس خوبی داره که شبها از همه آدمها به ستاره ها نزدیکتره ..؟؟؟میخوام بدونم آیا اون خوشحاله که می تونه توی جریان همرفتی اتاق ، جریانهای گرم بالا رو حس کنه و سردیها فقط به پاهاش برسه ؟ می خوام بدونم که دنیا واسه اون آقا یا خانم
X چه جوریه؟ ..... چه رنگیه ؟ او هم خوشحاله ؟ای کاش یکی جوابش رو می دونست ....یکی یه قد بلند 3 ، 4 متری نمیشناسه ؟؟؟؟؟؟؟؟.........





I LOVE YOU ALL . THANK YOU . GOD BLESS YOU ....

"
به نام خداوندی که خوبی و عشق را آفرید و آن را تمامو کمال در وجود پاک و مقدس مایکل جکسون بزرگ نهاد
"" سلامی به زیبایی صدای مایکل مهربان و طراوت روح لطیف
و پاک او تقدیم به همه ی شما عزیزان عاشق "
زبانم بند آمده
SPEECHLESS
عشق تو جادوئی است .این احساس من است،
اما من كلامی برای شرح آن نمییابم
مجالی برای ابراز این میل سركش نیست
اما دنیاها و دنیاها راه برای بیانش وجود دارد
برای این كار از احساسم برایت بگویم
اما من زبانم بند آمده، زبانم بند آمده
این احساسی است كه تو به من میدهی
گرچه با تو هستم، از تو بسیار دورم
.و همه چیز غیر واقعی است
وقتی با تو هستم در واژههایم گم میشوم
نمیدانم چه بگویم، سرم مثل چرخ و فلك
تاب میخورد، پس به آرامی دعا میكنم
من هیچ كجا نخواهم رفت و هیچ كاری نخواهم كرد
تا وقتی كه صورتت را لمس كنم
هیچ كوه بلندی وجود ندارد كه نتوانم فتحش كنم
پیش پای تو چقدر ناچیزم
.عشق تو جادوئی است، این احساس من است
اما در حضور تو، در واژههایم گم میشوم
واژههایی مانند، دوستت دارم
(MICHAEL JACKSON/SPEECHLESS)
این چه بود که شنیدم ؟؟!! آیا این همان صدای خداوند است .... بدون شک و با ایمان .... آری این همان صداست ...این همان صدایی بود که از بهشت به گوش می رسد ، همان سرودی که فرشتگان دسته جمعی به صورت گروهای هزار نفری آن را زمزمه می کنند و بی شک رهبر این گره از فرشتگان فرشته ای بزرگ است به نام " مایکل جکسون "بله ...ما حرفی برای بیان کردن نداریم .... ما زبانمان بند آمده ....
در مقابل وجود بزرگش هر زبانی بند خواهد آمد .... همان گونه که وقتی به ماه و آسمان و نورهای طلایی می نگری کلماتی برای شرح آنها نی یابی ... آری زبانت بند خواهد آمد وقتی وجودش را ببینی .... هنگامی که عشق جادویی را لمس کنی ... چه بر سرت خواهد آمد ..می خواهی بدانی ... تغییر می کنی ، به دنیا می نگری ولی بدون هیچ علاقه ای ... حس فانی بودن را از دست خواهی داد به کهکشانهای دور سفرهای باور نکردنی خواهی داشت وقتی در عمق وجود کلمات که در حضورش بی معنی هستند ... بفهمی که " مایکل جکسون " کیست ... زبانت بند خواهد آمد... در واژهای زیبا سردرگم خواهی شد وقتی رو به سوی تو می کند و با تمام عشق می گوید : " دوستتان دارم " ...... همان گریه ها .... همان قطرات شبنمی که از چشمانمان به خاطر ، وجود پاک و الهی اش سرازیر می شود ... زبانمان را بند خواهد آورد .... همیشه به این فکر می کنم زندگی بدون لحظه ای از عشق او چگونه خواهد گذشت ... آیا شما هم علامتهای سوالی را که در بالای سر هر انسانی که از کنارتان می گذرد را می بینید ؟ من همیشه به آنها می نگرم و غم و غصه وجودشانزبانم را بند می آورد ... تا کی باید برای این دنیا و جهانیانش گریه کرد ؟ آن مرد اشک می ریزد... برای انسانهایی که قدرش را نمی دانند .......او به یک دنیا امید و عشق... او فرشته ای از سوی خداوند است که برای زندگی در میان انسانها انتخاب شده . او آمد و کارش بخشش و تقسیم کردن بود .... تقسیم کردن شادی ها و بخشش خوبی ها برای دیگرانی که اکنون به همان فرشته ظلم کرده اند . شاید این فرشته دیگر مانند قبل دیگران را به حریم خانواده اش راه ندهد ... اما همچنان خواهد بخشید و تقسیم خواهد کرد .... کارهای بزرگ او زبان مرا بند می آورد .....
آهنگ "
speechless" یکی از زیباترین آهنگهای آلبوم زیبای INVINCIBLE و آهنگ مورد علاقه من است ... به نظر من مایکل این آهنگ را برای شرح سایر آهنگهای آلبوم اجرا کرده . زیرا همه ما با شنیدن تک تک این آهنگها فقط زبانمان در مقابل هنر زیبا و جادویی این مرد بزرگ بند می آید و واقعاً کلامی برای شرح آنها نمی یابیم . آن مرد بزرگ و آهنگهایش همیشه نمونه و نامبر وان هستند و هیچ کسی نمی تواند در مقابل هنر اینمرد جادویی طاقت بیاور و مطمعناً همه کس در مقابل او هنرش زانو خواهند زد........
ایمان به او ... زندگی با عشق به او زیباست ... وجود پاکش ... زیبایی درونش ... اشکهایش.... صدای نفس کشیدنش ....حرفهای جاودانه اش ... نوای موسیقی اش ... صدای الهی اش.... همه چیز های این مرد بزرگ ، این فرشته نجات ، زبانمان را بند می آورد ...................................
HEAL THE WORLD
MAKE IT BETTER PLACE
I LOVE YOU ALL ... THANK YOU & GOD BLESS YOU .....
